با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم هم دم شدم
باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم
زره زره اب گشتم
کم شدم.....
اخر اتش زد دل دیوانه را ......
اخر اتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من .....
عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن زه سر دیشب از کف رفت فردا را نگر
اخر این یک بار از من بشنو پند بر منو بر روزگارم دل نبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود ..... عشق دیرین گسسته تار و پود
گر چه اب رفته باز اید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود...
بعد از این هم اشیانت هر کس است .... بعد از این هم اشیانت هرکس است
باش با او یاد تو ما را بس است
When there is a will, there is a way.
Do you still remember, how we used to be
Feeling together, believe in whatever
My love has said to me
Both of us were dreamers
Young love in the sun
Felt like my Saviour, my spirit I gave you
We'd only just begun
Hasta Mañana, Always be mine
Viva forever, I'll be waiting
Everlasting, like the sun
Live Forever, for the moment
Ever searching for the one
Yes I still remember, every whispered word
The touch of your skin, giving life from within
Like a love song that I'd heard
Slipping through our fingers, like the sands of time
Promises made, every memory saved
Has reflections in my mind
Hasta Mañana, Always be mine
Viva forever, I'll be waiting
Everlasting, like the sun
Live Forever, for the moment
Ever searching for the one
Back where i belong now, was it just a dream
Feelings unfold, they will never be told
And your secret's safe with me
Hasta Mañana, Always be mine
امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام
بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام
گفتی غزل بگو ، غزلم شور و حال مرد
بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مردگفتم مرو که تیره شود زندگانیم
با رفتنت به خاک سیه مینشانیمگفتی زمین مجال رسیدن نمیدهد
بر چشم باز فرصت دیدن نمیدهدوقتی نقاب محور یکرنگ بودن است
معیار مهرورزیمان سنگ بودن استدیگر چه جای دلخوشی و عشقبازی است
اصلا کدام احمق از این عشق راضی استاین عشق نیست فاجعه قرن آهن است
من بودنی که عاقبتش نیست بودن استحالا به حرفهای غریبت رسیده ام
فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده امحق با تو بود از غم غربت شکسته ام
بگذار صادقانه بگویم که خسته امبیزارم از تمام رفیقان نا رفیق
اینها چقدر فاصله دارند تا رفیقمن را به ابتذال نبودن کشانده اند
روح مرا به مسند پوچی نشانده اندتا این برادران ریا کار زنده اند
این گرگ سیرتان جفا کار زنده اندیعقوب درد میکشد و کور میشود
یوسف همیشه وصله ناجور میشوداینجا نقاب شیر به کفتار میزنند
منصور را هر آیینه بر دار میزننداینجا کسی برای کسی کس نمیشود
حتی عقاب در خور کرکس نمیشودجایی که سهم مرد به جز تازیانه نیست
حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیستما میرویم چون دلمان جای دیگر است
ما میرویم هر که بماند مخیر استما میرویم گر چه ز الطاف دوستان
بر جای جای پیکرمان زخم خنجر استدل خوش نمیکنیم به عثمان و مذهبش
در دین ما ملاک مسلمان ابوذر استما میرویم مقصدمان نا مشخص است
هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر استاز سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم
اینجا که گرگ با سگ گله برادر استما میرویم ماندن با درد فاجعه ست
در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه ستدیریست رفته اند امیران قافله
ما مانده ایم ، قافله پیران قافلهاینجا دگر چه باب من و پای لنگ نیست
باید شتاب کرد مجال درنگ نیستبر درب آفتاب پی باج میرویم
ما هم بدون باد به معراج میرویم
يك : دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام بودن با تو پيدا مي كنم .
دو : هيچ كس لياقت اشك هاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود
سه : اگر كسي تو را آن گونه كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد .
چهار : دوست واقعي كسي است كه دست هاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .
پنج : بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه ر كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد .
شش : هرگز لبخند را ترك نكن . حتي وقتي ناراحتي . چون هر كس ممكن است
عاشق لبخند تو شود .
هفت : تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي .
هشت : هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران.
نه : شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را . به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي .
ده : به چيزي كه گذشت غم نخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .
يازده : هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند . با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده دوباره اعتماد نكني .
دوازده :خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آن كه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .
سيزده : زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري .
در مانده ام٬ خسته از روزهایی که بی هیچ گذشت. حالا من مانده ام و مشتی کاغذ که می نوشتم بعد از پایان خدمت این کار را میکنم و آن را . و حالا در نظرم همه مسخره می نماید.
روزها و ماه ها در انتظار این لحظه بودم. حالا که به آن رسیده ام٬ حیرانم که چه کنم! دنیای غریبی است٬ قبلا گفته بودم.
مات و مبهوتم٬ به یادداشتهایم نگاه میکنم. از کجا شروع کنم؟
می خواهم دو سال گذشته را به کلی فراموش کنم. باید دوباره از نو شروع کنم٬ این را قبلا بارها گفته ام و باز ...
از این وضع خسته شده ام٬ دیگر حوصله هیچ چیز را ندارم٬ حتی خودم.
حالا نیازمندم اویم٬ ای کاش بود ...
باز من دیوانه ام٬ مستم
باز میلرزد دلم٬ دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های٬ نخراشی به غفلت گونه ام را٬ تیغ!
های٬ نپریشی صفای زلفکم را٬ دست!
و آبرویم را نریزی٬ دل!
لحظه دیدار نزدیک است.
روزی که کمترین سرود بوسه است٬
و هر انسان برای هر انسان برادری است. روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند٬ قفل افسانه ایست و قلب برای زندگی بس است.
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است٬ تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف٬ زندگی است٬ تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب٬ ترانه نیست٬ تا کمترین سرود٬ بوسه باشد.
روزی که تو بیایی٬ برای همیشه بیایی و مهربانی با زیبایی یکسان شود.
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم ...
و من آن روز را انتظار می کشم٬ حتّی روزی که دیگر نباشم.
اینها را قبل از رفتن می گفت. سالهاست از او خبر ندارم. خیلی دوست دارم بدانم چه می کند. آیا به آنچه می خواسته رسیده است.
ولی او شاید خودش خبر نداشت که هر چه نباشد دوست ارزشمندی است. سعی می کنم به یادش آورم و از او الگو بگیرم.
تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.
پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد.
به پر و پاي فرشتهو انسان پيچيد خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.
لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ...
خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمييابد هزار سال هم به كارش نميآيد. آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.
او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش ميدرخشيد. اما ميترسيد حركت كند. ميترسيد راه برود. ميترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايدهاي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.
آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد. زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد. چنان به وجد آمد كه ديد ميتواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، ميتواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند ....
او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ....
اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفشدوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نميشناختند سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد. لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او در همان يك روز زندگي كرد، اما فرشتهها در تقويم خدا نوشتند: امروز او درگذشت. كسي كه هزار سال زيسته بود!
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .
راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!
دنيا كه شروع شد . زنجير نداشت . خدا دنياي بي زنجير آفريد .
آدم بود كه زنجير را ساخت . شيطان كمكش كرد .
دل زنجير شد ؛ عشق زنجير شد ؛ دنيا پر از زنجير شد ؛ و آدم ها همه ديوانه زنجيري .
خدا دنياي بي زنجير مي خواست . نام دنياي بي زنجير اما بهشت است .
امتحان آدم همين جا بود . دست هاي شيطان از زنجير پر بود .
خدا گفت : زنجيرت را پاره كن . شايد نام زنجير تو عشق است .
يك نفر زنجيرهايش را پاره كرد . نامش را مجنون گذاشتند . مجنون اما نه ديوانه بود و نه زنجيري . اين نام را شيطان بر او گذاشت . شيطان آدم را در زنجير مي خواست .
ليلي مجنون را بي زنجير مي خواست . ليلي مي دانست خدا چه مي خواهد . ليلي كمك كرد تا مجنون زنجيرش را پاره كند . ليلي زنجير نبود . ليلي نمي خواست زنجير باشد .
ليلي ماند ؛ زيرا ليلي نام ديگر آزادي است .