تبليغاتX
قصّه مردی که آرزوهای بزرگ داشت
با سلام
فعالیتهای من در این وبلاگ به دلیل مشغله های کاری و ذهنی و همچنین مشکلات فنی به پایان رسیده است.
از همراهی شما سپاسگذارم.
در آینده ای نزدیک, فعالیتهای خود در این زمینه را, در پایگاه زیر دنبال خواهم کرد. البته با رویکردی کاملا متفاوت.
با تشکر
خدانگهدار.

Saedy

 
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 22:14 توسط سعید |

رفیق من سنگ صبور غمها
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیچ کی نمی فهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دل زده از لیلی ها
خیلی دلم گرفته از خیلی ها
نمونده از جوونی هام نشونی
پیر شدم، پیر تو ای جوونی
تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبهات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگر چه هیچ کس نیومد
سری به تنهایی ات نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش
تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبهات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگر بیای همون جوری که بودی
کم میارن حسودها از حسودی
صدای سازم همه جا پرشده
هر کی شنیده از خودش بی خوده
اما خودم پر شدم از گلایه
هیچی ازم نمونده جز یه سایه
سایه ای که خالی از عشق و امید
همیشه محتاج به نور خورشید
تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبهات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگر چه هیچ کس نیومد
سری به تنهایی ات نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش
تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبهات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست

گوش کنید

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 17:0 توسط سعید |

نیمه شب آواره و بی حس و حال٬ در سرم سدای جامی بی زوال

پرسه ایی اغاز کردیم در خیال٬ دل بیاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی می گذشت٬ یک دوسال از عمر رفت و برنگشت

دل بیاد آورد اول بار را٬ خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اصرار را٬ آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود٬ چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او٬ هم نشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او٬ ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی٬ این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر٬ وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم زه دنیا بی خبر٬ دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دم ساز شد٬ گفتگوها بین ما آغاز شد

گفتمش ......

گفتمش در عشق پا برجاست دل٬ گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو ذورق وان شوی دریاست دل٬ بی تو شام بی فرداست دل

دل زه عشق روی تو حیران شده٬ در پی عشق تو سرگردان شده

گفت .........

گفت در عشقت وفادارم بدان٬ من تو را بس دوست میدارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان٬ چون تویی مخمور خمارم بدان

با تو شادی می شود غم های من٬ با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده٬ دل زه جادوی رخت افزون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده٬ عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش٬ طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود٬ بحر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود٬ همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره عافاق بود٬ در نجابت در نکویی طاق بود

روزگار.....

روزگار اما وفا با ما نداشت٬ طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت٬ بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصَه هجران بود و بس٬ حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود٬ در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود٬ سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست٬ ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست٬ این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رفت٬ رفت و با دلداری دیگر عهد بست

با که گویم او که هم خون من است٬ خسم جان و تشنه خون من است

بخت بد بین وصل او قسمت نشد٬ این گدا مشمول آن رحمت نشد٬ آن طلا حاصل به این قیمت نشد

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم هم دم شدم

باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم

زره زره اب گشتم

کم شدم.....

اخر اتش زد دل دیوانه را ......

اخر اتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من .....

عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن زه سر دیشب از کف رفت فردا را نگر

اخر این یک بار از من بشنو پند بر منو بر روزگارم دل نبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود ..... عشق دیرین گسسته تار و پود

گر چه اب رفته باز اید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود...

بعد از این هم اشیانت هر کس است .... بعد از این هم اشیانت هرکس است

باش با او یاد تو ما را بس است
 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 11:50 توسط سعید |

راه سختی در پیش دارم. زندگی را سخت٬ باید ساخت.

When there is a will, there is a way.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 23:20 توسط سعید |

Do you still remember, how we used to be
Feeling together, believe in whatever
My love has said to me
Both of us were dreamers
Young love in the sun
Felt like my Saviour, my spirit I gave you
We'd only just begun

Hasta Mañana, Always be mine

Viva forever, I'll be waiting
Everlasting, like the sun
Live Forever, for the moment
Ever searching for the one

Yes I still remember, every whispered word
The touch of your skin, giving life from within
Like a love song that I'd heard
Slipping through our fingers, like the sands of time
Promises made, every memory saved
Has reflections in my mind

Hasta Mañana, Always be mine

Viva forever, I'll be waiting
Everlasting, like the sun
Live Forever, for the moment
Ever searching for the one

Back where i belong now, was it just a dream
Feelings unfold, they will never be told
And your secret's safe with me

Hasta Mañana, Always be mine

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 22:24 توسط سعید |

این مثنوی حدیث پریشانی من است
   بشنو که سوگنامه ویرانی من است

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام
بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام


گفتی غزل بگو ، غزلم شور و حال مرد
بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد

گفتم مرو که تیره شود زندگانیم
با رفتنت به خاک سیه مینشانیم

گفتی زمین مجال رسیدن نمیدهد
بر چشم باز فرصت دیدن نمیدهد

وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است
معیار مهرورزیمان سنگ بودن است

دیگر چه جای دلخوشی و عشقبازی است
اصلا کدام احمق از این عشق راضی است

این عشق نیست فاجعه قرن آهن است
من بودنی که عاقبتش نیست بودن است

حالا به حرفهای غریبت رسیده ام
فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام
بگذار صادقانه بگویم که خسته ام

بیزارم از تمام رفیقان نا رفیق
اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق

من را به ابتذال نبودن کشانده اند
روح مرا به مسند پوچی نشانده اند

تا این برادران ریا کار زنده اند
این گرگ سیرتان جفا کار زنده اند

یعقوب درد میکشد و کور میشود
یوسف همیشه وصله ناجور میشود

اینجا نقاب شیر به کفتار میزنند
منصور را هر آیینه بر دار میزنند

اینجا کسی برای کسی کس نمیشود
حتی عقاب در خور کرکس نمیشود

جایی که سهم مرد به جز تازیانه نیست
حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست

ما میرویم چون دلمان جای دیگر است
ما میرویم هر که بماند مخیر است

ما میرویم گر چه ز الطاف دوستان
بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است

دل خوش نمیکنیم به عثمان و مذهبش
در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است

ما میرویم مقصدمان نا مشخص است
هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است

از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم
اینجا که گرگ با سگ گله برادر است

ما میرویم ماندن با درد فاجعه ست
در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه ست

دیریست رفته اند امیران قافله
ما مانده ایم ، قافله پیران قافله

اینجا دگر چه باب من و پای لنگ نیست
باید شتاب کرد مجال درنگ نیست

بر درب آفتاب پی باج میرویم
ما هم بدون باد به معراج میرویم

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 23:20 توسط سعید |

قبلا این جملات را زیاد شنیده بودم٬ این قدر که خیلی تکراری شده. ولی باز هم از خواندنش احساس خوبی پیدا می کنم.

يك : دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام بودن با تو پيدا مي كنم .

دو : هيچ كس لياقت اشك هاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود

سه : اگر كسي تو را آن گونه كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد .

چهار : دوست واقعي كسي است كه دست هاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .

پنج : بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه ر كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد .

شش : هرگز لبخند را ترك نكن . حتي وقتي ناراحتي . چون هر كس ممكن است

عاشق لبخند تو شود .

هفت : تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي .

هشت : هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران.

نه : شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را . به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي .

ده : به چيزي كه گذشت غم نخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .

يازده : هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند . با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده دوباره اعتماد نكني .

دوازده :خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آن كه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .

سيزده : زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري .

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 13:12 توسط سعید |

و سر انجام به پایان رسید٬ بعد از بیست ماه انتظار .

در مانده ام٬ خسته از روزهایی که بی هیچ گذشت. حالا من مانده ام و مشتی کاغذ که می نوشتم بعد از پایان خدمت این کار را میکنم و آن را . و حالا در نظرم همه مسخره می نماید.

روزها و ماه ها در انتظار این لحظه بودم. حالا که به آن رسیده ام٬ حیرانم که چه کنم! دنیای غریبی است٬ قبلا گفته بودم.

مات و مبهوتم٬ به یادداشتهایم نگاه میکنم. از کجا شروع کنم؟

می خواهم دو سال گذشته را به کلی فراموش کنم. باید دوباره از نو شروع کنم٬ این را قبلا بارها گفته ام و باز ...

از این وضع خسته شده ام٬ دیگر حوصله هیچ چیز را ندارم٬ حتی خودم.

حالا نیازمندم اویم٬ ای کاش بود ...

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 12:14 توسط سعید |

لحظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام٬ مستم

باز میلرزد دلم٬ دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

های٬ نخراشی به غفلت گونه ام را٬ تیغ!

های٬ نپریشی صفای زلفکم را٬ دست!

و آبرویم را نریزی٬ دل!

لحظه دیدار نزدیک است.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 17:18 توسط سعید |

روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.

روزی که کمترین سرود بوسه است٬

و هر انسان برای هر انسان برادری است. روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند٬ قفل افسانه ایست و قلب برای زندگی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است٬ تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.

روزی که آهنگ هر حرف٬ زندگی است٬ تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم.

روزی که هر لب٬ ترانه نیست٬ تا کمترین سرود٬ بوسه باشد.

روزی که تو بیایی٬ برای همیشه بیایی و مهربانی با زیبایی یکسان شود.

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم ...

و من آن روز را انتظار می کشم٬ حتّی روزی که دیگر نباشم.

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 23:39 توسط سعید |

"باید ارزشمند شوم و اثر گذار. باید به چیزهای ارزشمند فکر کنم. چیزهایی که ماندگار است. چیزهایی که به من ارزش می دهند."

اینها را قبل از رفتن می گفت. سالهاست از او خبر ندارم. خیلی دوست دارم بدانم چه می کند. آیا به آنچه می خواسته رسیده است.

ولی او شاید خودش خبر نداشت که هر چه نباشد دوست ارزشمندی است. سعی می کنم به یادش آورم و از او الگو بگیرم.

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 0:14 توسط سعید |

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.

تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.

پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد.

به پر و پاي فرشته‌و انسان پيچيد خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.

لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ...

خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد. آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد. اما مي‌ترسيد حركت كند. مي‌ترسيد راه برود. مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.

آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد. زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد. چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند ....

او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ....

اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفشدوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نمي‌شناختند سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد. لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او در همان يك روز زندگي كرد، اما فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: امروز او درگذشت. كسي كه هزار سال زيسته بود!

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 1:40 توسط سعید |

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .

انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .

پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟

انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .

پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .

پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .

پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .

آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .

راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 14:44 توسط سعید |

دنيا كه شروع شد . زنجير نداشت . خدا دنياي بي زنجير آفريد .

آدم بود كه زنجير را ساخت . شيطان كمكش كرد .

دل زنجير شد ؛ عشق زنجير شد ؛ دنيا پر از زنجير شد ؛ و آدم ها همه ديوانه زنجيري .

خدا دنياي بي زنجير مي خواست . نام دنياي بي زنجير اما بهشت است .

امتحان آدم همين جا بود . دست هاي شيطان از زنجير پر بود .

خدا گفت : زنجيرت را پاره كن . شايد نام زنجير تو عشق است .

يك نفر زنجيرهايش را پاره كرد . نامش را مجنون گذاشتند . مجنون اما نه ديوانه بود و نه زنجيري . اين نام را شيطان بر او گذاشت . شيطان آدم را در زنجير مي خواست .

ليلي مجنون را بي زنجير مي خواست . ليلي مي دانست خدا چه مي خواهد . ليلي كمك كرد تا مجنون زنجيرش را پاره كند . ليلي زنجير نبود . ليلي نمي خواست زنجير باشد .

ليلي ماند ؛ زيرا ليلي نام ديگر آزادي است .

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 15:13 توسط سعید |

خیابونهای شهر من حاکیه درد و رنجه
واسه زنده موندن کافیه دست و پنجه
نرم کنی با یه سری آدم پست و هزره
پس کی میاد ناجیه نسل من ؟ کی ؟
تو مسیر خاکیه وهم و خنده
همه مشغول بازیه زهر و ناء شه
ماجرایی که گفتنش کافیه اهل مسجد
دعا کنن بکشن آهی به قصد زجه
تا که انسان اصلاح شه و برسه به باقیه اصل گنجش 
واسه ورق سبز همه راضی به مرگ بچه
راضی به مرگ هر که بازی بگرده بلکه
جای تعجبه که من یکی زندم هنوز
مردم معترضن ولی زندن هنوز
با یاد بهار ، ضمنا خزون حلقه زده تو اشک چشمها
امشب چه پره شک چشمام
ببین ظلم چه کرده بر من
وای ! چه سرده شهرم
به درد دردم
که کرده بر من
غلبه ، می خوام بسوزم و بسازم
بمونم و ببازم
یه سری جوون پاک مشغول بازی با خون
صدای احتمالی طلاق خانواده ها کشیده میشه تا خیابون
تا خیابون نگه داره پیش خودش رازه هر چی قتله
به خیابون بگو رازتو هر چقدره
خیابونی که رحم نداره حتی به لاستیک چرخ ماشینی
آره من نگرانم ، نگران آوارگی عصر ماشینی
همه از نداری می نالن
اما ماشین مدل بالا میاد و همه می خرن هر روز
تا که بهش ببالن
واسه نمایش قدرت ماشین رو فرسنگها پیاده ببرن هر روز
حرفهای من اندرزیه واسه آدمهای 2 پایی که هستند سوار ماشین
که نمی دونن برده عصر ماشینینو رو اونا سواره ماشین
آره اونا بردن ، برده ماشین 

شهر من ترس داره مث بچه کابوس زده
واسه روشنائیش صدها فانوس کمه
اینجا ساختمونا بلنده ، مردمه که کوتاهه فکرشون
پشت به خدا وایسادنو الا به ذکر الله ذکرشون
تو این شهر یه جا عروسی و جشنه یه جا عزا
من با شکمی سیر اما یه بچه دنباله یه جا و غذا
که گرم کنه خودشو با سردترین آتیش سرد دنیا
دوست خیابوناس ، ولی نمی دونم با اون چرا قهره دنیا …
تو این شهر طلسم شده یکی از گرسنگی نمی تونه بخوابه ، یکی از سیری
سخته شمارش شمار دخترهایی که تن میدن به اسیری
حتی همه آواره می شن با گرونیه سوخت بنزین
به نشونه اعتراض میبینی سوخته بنزی
پره خیابونا از فرشته های شیطان صفت
همیشه تو نخه سرشت مائه شیطان ، چه بد
کسی دیگه نمی گیره دست مردی که سفیده عصاش
تاریکی شهر خواست غروب کنه ، اما سمبل سپیده نذاشت
چون تو تاریکیه شب دست باز تره
روز همه ما تاریکه اما اصل خواستنه
که تموم شه تاریکیه شهرمون ، البته این یه ایدست
که پایان شب تاریک و سیاه سپیدست
الله ، می دونه چقد من خستم
والله ، چشممو رو به مردم نبستم 

اینجا در به در باید پی دارو بری
تو این دریای خشک باید بی پارو بری
اینجا انسانیت ، وجدان دو حرفه گنگه
آره ! قانون ، امنیت دو فرده مرده
آینده همه جوونها تاریک و سرد
راه زندگیشون دود داره ، باریک و پست
زنهای شهر من از نظر روحی مریض
مرداشون شهوت دارن ، کوهی حریص
همه دنبال مسکن هستن
همه مردم ما خستن از غم
دستم اصلا
به نوشتن نمیره ، که یه دختره 17 ساله میره
دنبال سقط بچه
اگه توصیفاتم به جهنم می کنه صدق به من چه ؟!
حاصل هوسش یه جنینه مرده
خون بچشو مثه یه گرگ دریده خورده
جنینی بی گناه که رنگ خیابونهای شهرمو ندیده مرده
گناهو از سر خودت وا کنو بگو اهریمن شریک جرمه
کی گفته که محرمه یه دختر با صد پسر
حرف داره بی باک واست پسر
شهر من چی داره ؟ یه مشت فرد خاطی
تو آسمون خراشهای آهنی یه مشت قلب خاکی
اگه برای تو زجر حرفهام
دعا کن زلزله بیاد تا که یهو غرق شه دردام
زلزله ای که همه چیزو با خودش ببره زیره آوار
مرد ، زن ، مرگ ، گناه ، ظلم ، نفاق ، نیست شه زیره آوار
واسه من هر کوچه مصرعی و هر پیچ خیابون یه بیت شعره
خیابونهای شهر من بت نداره ، ولی بیت شرکه
+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 22:29 توسط سعید |